43%

کتاب The Forty Rules of Love ملت عشق

80000 تومان

معرفی بررسی و نقد محصول

کتاب The Forty Rules of Love (ملت عشق) نوشته الیف شافاک (شفق) :

کتاب The Forty Rules of Love

کتاب نام آشنا و پرفروشی که با نام ملت عشق در ایران ترجمه و با استقبال بسیار گسترده ای مواجه شد.

در این کتاب جذاب الیف شفق به روایت دو داستان موازی می پردازد، یکی از داستان ها در زمان حال و دیگری در قرن سیزدهم واقع می شود. داستان قرن سیزدهم درباره مولانا و دیدار او با شمس تبریزی و بازگو کننده و شرح هنرمندانه تمام وقایعی است که موجب شد مولانا به عنوان شاگردی در مکتب شمس به یک شاعر بزرگ تبدیل شود و پیام عشق ابدی خود را برای همیشه ماندگار کند.
داستان دیگر درباره زنی چهل ساله و غمگین است که به عنوان یک مشاور ادبی مشغول به کار است. اولین رمانی که او قرار است برای چاپ به نشر معرفی کند، رمان Sweet Blasphemy اثر Aziz Zahara است. او خیلی زود با خواندن این کتاب تحت تاثیر روابط و اتفاقات بین مولانا و شمس قرار گرفته و دیدگاه شمس، این درویش وارسته نسبت به زندگی و جهان او را منقلب می کند.
نویسنده در این کتاب با باریک بینی و ظرافت تمام، به زندگی این افراد سرک می کشد و زندگی  غم انگیز آنان را با هنرمندی تمام به تصویر می کشد…

خلاصه کتاب

ملت عشق داستان آتش عشقی به نام شمس که مولانا جلال الدین بلخی را می سوزاند واز خاکسترش ققنوسی تازه به دنیا می آورد. ققنوسی که آوازه مثنوی معنویش دل های عاشقان را حتی بعد قرن ها شرحه شرحه می کند. دو داستان، یکی در قونیه در قرن 7 در دیار کسی که خود را “خاموش” می نامد و دیگری روایت همسر و مادری به نام اللا در سال 2008 در ایالت بوستون آمریکا. داستان با ظرافت و قلمی الیف شافاکانه خواننده را در میان زمان از این سو به آن سو می کشاند و هر لحظه او را در کالبد شخصی قرار می دهد. لحظه ای در کالبد گل کویر فاحشه قونیه خواهد بود، ثانیه ای جوزامی شهر حسن گدا می شود و ساعتی بعد زنی میانسال است که باید گزارشی از یک رمان تهیه کند. باید این داستان را نه با چشم عقل بلکه با چشم دل بخوانید. آنوقت است که معنای واقعی عشق را در فصل فصل کتاب خواهید یافت.

مولانا خودش را «خاموش» می‌نامید؛ یعنی ساکت. چگونه می شود شاعری که اسم و کتابش زبان زد خاص و عام شده، کسی که چون “مولانای جان” خودش را خاموش بنامد؟؟ اون که بند بند وجودش، نفسش و تار و پودش را در تک تک ابیات 50 هزار بیتی مثنوی معنویش ریخته، چطور خودش را “خاموش” می نامد؟

شمس چه بر سر این مرد میاورد؟ وجودش را چگونه این گونه پروانه وار آتش می زند؟ چگونه او را بر گور میکند و نوزادی تازه را از جسدی مرده بیرون می آورد؟ نوزادی که عیسی وار این کلمات بر زبانش جاری می شود:

 

مرده بدم زنده شدم

گریه بدم خنده شدم

دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

گفت که دیوانه نه‌ای لایق این خانه نه‌ای

رفتم و دیوانه شدم سلسله بندنده شدم…

متن کتاب

Rumi
KONYA, OCTOBER 31, 1244

His black eyes blazing at me sharper than daggers, he stood in the middle of the street and raised his arms high and wide, as if he wanted to halt not only the procession but also the flow of time. I felt a jolt run through my body, like a sudden intuition. My horse got nervous and started to snort loudly, jerking its head up and down. I tried to calm it, but it got so skittish that I, too, felt nervous.
Before my eyes the dervish approached my horse, which was shying and dancing about, and whispered something inaudible to it. The animal started to breathe heavily, but when the dervish waved his hand in a final gesture, it instantly quieted down. A wave of excitement rippled through the crowd, and I heard someone mutter, “That’s black magic”
Oblivious to his surroundings, the dervish eyed me curiously. “O great scholar of East and West, I have heard so much about you. I came here today to ask you a question, if I may?” “Go ahead,” I said under my breath. “Well, you need to get down from your horse first and be on the same level with me.” I was so stunned to hear this that I couldn’t speak for a moment. The people around me seemed equally taken aback.
No one had ever dared to address me like this before. I felt my face burn and my stomach turn with irritation, but I managed to control my ego and dismounted my horse. The dervish had already turned his back and was walking away.“Hey, wait, please!” I yelled as I caught up with him. “I want to hear your question.” He stopped and turned around, smiling at me for the first time. “All right, do tell me, please, which of the two is greater, do you think: the Prophet Muhammad or the Sufi Bistami?”
“What kind of a question is that?” I said. “How can you compare our venerated Prophet, may peace be upon him, the last in the line of prophets, with an infamous mystic?”
A curious crowd had gathered around us, but the dervish didn’t seem to mind the audience. Still studying my face carefully, he insisted, “Please think about it. Didn’t the Prophet say, ‘Forgive me, God, I couldn’t know Thee as I should have,’ while Bistami pronounced, ‘Glory be to me, I carry God inside my cloak’? If one man feels so small in relation to God while another man claims to carry God inside, which of the two is greater?

توضیحات تکمیلی

نویسنده

ELIF SHAFAK

شابک

9780141047188

قطع

رقعی

نوع جلد

شومیز

تعداد صفحات

366

نظرات مشتریان

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

.فقط مشتریانی که این محصول را خریداری کرده اند و وارد سیستم شده اند میتوانند برای این محصول دیدگاه ارسال کنند.